امسال صلح را جور دیگری می نویسم
تا هشتمین سین سفره های جهان شود...
.......................................................................................................................
بهار همیشه شاعرانه می آید.قدم هایش شعرتان باد!
آفتاب پرست شوی و نتوانی رنگ عوض کنی
نتوانی رنگ بهار,تابستان,پائیز,زمستان و دوباره بهار شوی
نتوانی به شاخه ای دلداری دهی که خوشرنگ است
به حشره ای که خوشمزه است
و به خودت دلداری که چشمهایت را دوست داشته باشد.
یک دل زیر سایه
یک دل دارت زده است روی شاخه.
آفتاب پرست شوی ,با مهتاب دیده شوی ,کافر شوی
با گل های آفتابگردان برقصی و
با چراغهای مهتابی به خواب روی
تمام عمر سنگ جمع کنی که سنگسار شوی
آنوقت توی سنگچینت از تنهایی رنگ خاک شوی...
به یاد الهام اسلامی غلامرضا بروسان و دختر کوچکشان
چطور می شود قلبی را پنهان کرد
که این همه عاشق است
خبر مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که می گذشت
پرده ی دلم را تکان می داد
تو مرده ای
و من هنوز
نگران چین پیشانی ات هستم.
شعر از زنده یاد غلامرضا بروسان
....................................................................................................................
کاش تا هستیم نگران چین پیشانی هم باشیم...

دو شعر تازه از من را در سایت ادبی دانوش بخوانید:www.danoush.ir
..................................................................................................................
مورچه ها کارگرانی هستند
کارگران مورچه هایی هستند
که اسم کوچک شهر را به دوش می کشند.
اینجا صفحه هزار و سیصد و نود لغت موران است
مورچه ها تمام کتاب را خورده اند
و سهروردی توی لانه ی تمام مورچه ها نفت ریخته است
دیگر فرقی نمی کند که قطره ی شبنم از زمین باشد یا از آسمان
که هرکجا بروی همین رنگ است
که هرکجا بروی مورجه ها کارگرانی هستند
کارگران مورچه هایی هستند
که بدنشان از سه بخش تشکیل شده است
و هیچ بخشی دیده نمی شود وقتی پارچه ای سفید رویت بیندازند
حتی قبل از اینکه مرده باشی.
سلیمان! بعد از تو زبان مورچگان ترجمه پذیر نیست
که هزاران گونه فریاد کشیدند
و اسم کوچک شهر را به دوش
اسم کوچک شهر دو بخش است
شهر دو بخش است
و حالا که پارچه ی سفید را کنار می زنم می بینم
بدن مورچه ها هم دو بخش است
و نفس کارگران از دیدنش مورمور می شود .
کانون ادبیات ایران برگزار می کند:
نقد و بررسی آثار مهرناز قربانعلی
با حضور منتقدین محترم:
هادی خوانساری مسلم ناظمی فرهاد امینی
و مهرنوش قربانعلی
آدرس خ مفتح جنوبی کوچه تربت جام (اردلان) پ25
ساعت 30/5 الی 30/7
..................................................................................................................
دمپایی ابری هم مرا به آسمان نمی برد
همین جا زیر درخت توت می نشینم
ناخن هایم را آبی آسمانی می زنم
همین جا در لاک خود فرو می روم.
در راه ابریشم می جوشند پیله ها،
مارکوپولو از ابریشم ایرانی می نویسد:
"دهان ها بوی برگ توت می دهد و پروانه ها روی روسری های ابریشمی نمی نشینند..."
گره روسری ام را تو باز کن که به دست تو می شود
دست در حلقه آن زلف دو تا ببر
تکیه بر عهد تو و بادی که اینهمه غبار به آسمان می آورد می زنم.
همین جا زیر درخت توت می نشینم
دمپایی هایم را در میآورم
در پیله ی خود فرو می روم
شاید غبار مرا به آسمان ببرد.
پری دریایی دوزیست است
در آب دریایی و در خشکی پری خانم
که ریمل هایش خون می چکند.
پری دریایی وصیت می کند
خاکستری که شد
روی دریا نپاشند
روی خشکی نپاشند
جعبه خاکسترش را تو نگه می داری؟
پری خانم روی خاکسترش شعله می رقصد
ساحل پر از جعبه های خونی است...
پری دریایی زیست نخوانده است
وگرنه با یک بوسه به خشکی نمی آمد و
با یک بوسه غرق نمی شد
نی لبکش را کنار جعبه ی خاکسترش می گذاری؟
ایام مبارک باد از شما
مبارک شمایید
ایام می آیند تا از شما مبارک شوند
(مقالات شمس)
بهارتان سبز و همیشگی...
کنار می آیم با کیفم
که روی صندلی کناری برایت جا می گیرد
و عکس های تکیده ی تکی
که قاب نمی شوند تا کنارشان نایستی و نگویی سیب...
با چشم این هواپیما نه آزادی دیده می شود نه قصرالدشت
تنها دماوند سرش را بالای دود گرفته
نفس نفس می کشد
ماهی در دریاچه ی نفت.
به یادم تو را فراموش
که قصرهای این دشت کلنگی ریختند و واحد واحد مستعمره ات شدند
صندلی را، قاب عکس را، دشت را گود برداری کن
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باران نمی بارد و هشدارها اضطرار می آورد
روی صندلی کناری ببار...
با چشم این هواپیما
از آن روز که در بند توام
آزادی دیده می شود.
................................................................................................................
قصرالدشت:نام خیابانی در تهران
جیب چپ پیراهنت را برایم بفرست
چیزی برای تپیدن قلبم کم است...
به پاکستان
بالشی که اشکهایت را پس انداز می کرد
به پنجاب زد
پنجاب به خواب...
حالا روزهایت چادر صحرایی سر کرده اند
زندگی در قوطی های کنسرو
از آسمان سرو می شود
و عشق در این آب انبار بزرگ
آبشش در میاورد.
← صفحه بعد